تبليغاتX
راهیان نور
راهیان نور
 

خبر فوری:

سلام. هر چی خواستم پرشین بلاگی ها رو دعوت و خبر کنم نمی شد. تا اینکه امروز در حال خوندن روزنامه این تیتر رو دیدم((سرقت بزرگ دامنه ی پرشین بلاگ!)). این از روزنامه ی جام جم بود. فهمیدم که پرشین بلاگ توسط هکرها هک شده و فعلا کاربران اون هم مشکل دارند. خیلی ناراحت شدم چون بسیاری از دوستان و همسفر های عزیزمون تو پرشین بلاگ کار میکردند. اما خوشبختانه فهمیدم که مطالب کاربران هیچ صدمه ای ندیده . ناراحت نباشید. اگر هم فعلا میخواهید به دوستانمون تو این وب ها سر بزنیم باید به جای آدرسpersianblog.com آدرس.persianblog.ir رو وارد کنید.

می خوام همه ی همسفر های گلمون بدونن همیشه به یادشون هستیم حتی اگه چنین اتفاق هایی بیفته.

اول عیدتون مبارک. چه خبرا؟ خدا میدونه به یاد همگی بودم. و با اینکه بعضی ها دیر اومدند ولی تا آخرین لحظه منتظر همه ی مسافرای این کاروان بودم. حالا همت کنید تا ادامه ی سفر رو بگذرونیم. خوب قسمت قبل که یادتون هست؟ ما حالا قراره بریم اروند رود.

صبح که شد دوستانم با کفش و دمپایی از خواب بیدارم کردند. چون شب دیر خوابیده بودم بیدار نمی شدم. رفتیم نماز صبح رو خوندیم و بعد از صبحانه که تنها چیزی بود که تو سفر می خوردم و دوست داشتم حرکت کردیم.

مسیر دوری نبود و به زودی رسیدیم. اروند رود هم یه حال و هوای خاصی برا خودش داشت.( اینبار راوی برامون خیلی توضیح نداد اما اگه دوست داشته باشید تحقیق می کنم و براتون می گم دقیق چه منطقه ای بوده. توصیه از من به شما اگه خواستید عازم اونجا بشید دوربین نبرید. چون حال و هوایی که دارید از بین می ره و اونطور که باید لذت نمیبرید. این تجربه ی شخصی من است)

پیاده که شدیم همگی به سمت یک مسیر حرکت می کردیم. طرف چپ ما نیزار های بلند بودند و پشت نیزار ها رودی که خیلی وقت بود اروم گرفته بود... همینطور که با کاروان مسیر رو طی می کردم چشمانم مسیر رود رود رو دنبال می کرد. یک لحظه احساس عجیبی پیدا کردم. احساس می کردم صدای قایق موتوری و تیر اندازی میاد. صدای تیر هایی که توی اب می خورد و صدای خلا مانندی ایجاد می کرد. اصلا حواسم نبود انگار برگشته بودم به سال ها پیش. باد به نیزارها می خورد و صدای خوردن نی ها بلد به هم من رو یاد یه غربت آشنا می انداخت. یاد اینکه گاهی این رود آروم آروم بود و گاهی در زمان حمله ناآرام و پر تلاطم و گل آلود...

تا اینکه رسیدیم به یه پل آبی که ما رو به طرف دیگر رود می رسوند. من قبلا وصف این پل جالب رو از دوستم شنیده بودم و می دونستم بعضی از جاهای پل لغزنده است. تا رسیدیم وسط پل چند نفر از برادرهای بسیجی روی محل اتصال پل ایستاده بودند که پل خیلی تکان نخوره و بچه ها هول نشوند. اما تا پل لغزید همه ترسیدند و فکر می کردند حالا غرق می شوند و کوسه ها از تو رود میان و می خورنشون!!!

یه ذره هم شیطونی کردیم و خندیدیم و از پل گذشتیم.

اون طرف پل هم خبر خاصی نبود و تقریبا مثل همون طرف پل بود منتها چند تا نمایشگاه بود که می شد اونجا سرگرم بشیم تا اذان را بگن و بریم تو مسجد اون منطقه نماز بخونیم و بریم.

دو تا کتاب گرفتم که دوست دارم به شما هم معرفی کنم. کتاب:من او و کتاب از به از آقای رضا امیرخانی.

وقتی کتاب رو خریدم ترجیح دادم کنار رود یه جا که خلوت بود بشینم و این رود آروم رو نگاه کنم. دوستم هم اومد و کنارم نشست. هر دو دلمون نمی خواست این سکوت قشنگ قشنگ رو بشکنیم و به رود خیره شده بودیم. در تصوراتم رود آبی رو خون آلود می دیدم. خونی به قرمزی رنگ شقایق. رنگ عشق. رنگ دل سپردگی...  

ناگهان با صدای گریه ی دوستم به خود آمدم. صدای گریه ای که سکوت اروند رو می شکست. من که تعجب کرده بودم سعی کردم با او حرف بزنم و علت گریه ی ناگهانی اش رو بفهمم. گرچه حدس می زدم که غربت این رود شیشه ی قلبش رو شکسته باشه.

باورم نمی شد که زیر این رود هنوز هم جسد شهیدان باشه. اما با این غربت عجیب دیگه حالا باور کردم که هنوز زیر این رود شهید ارمیده. منم نتونستم تحمل کنم. راست می گفت سکوت اروند کلی حرف داشت. دلم می خواست اونقدر گریه کنم که این غربت رو بشکنم. دلم می خواست تا غروب اونجا می نشستم و با شهدا درد و دل می کردم. اما با صدای اذان دیگه باید می رفتیم. چطور می تونستم خداحافظی کنم منی که اشکام رو کنار اون رود جا گذاشته بودم؟ وقتی از رود دور میشدیم یه لحظه به پشتم نگاه کردم و گفتم:خداحافظ غربت قشنگ اروند اشکام یادگاری واسه تو....

در آخر یه خبر خوب براتون دارم.

از همگی دعوت میکنم به وبلاگ جدیدی که به همراه یکی از دوستان شاعر دیگه ساختیم.

اگه به شعر علاقه دارید حتما تشریف بیارید.

آدرس:http://zemzemehaye-javidan.blogfa.com/

 

|+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 14:43 |