تبليغاتX
راهیان نور
راهیان نور
سلام. خوش اومدی. بدو بیا که این قسمت مال خودم و خودتونه هاااااااا.
سلام. خوش اومدی. بدو بیا که این قسمت مال خودم و خودتونه هاااااااا.
داشتم می گفتم که زیارتمون رو توی شلمچه حسابی کردیم و با دل هایی عاشق برگشتیم به اتوبوس. منتها این دل های عاشق از گرسنگی قار و قور میکرد!
حرکت کردیم به سمت پایگاهی که در اون منطقه خوابگاه بود. خودم هم درست نمیدونم کجا بود فقط یادمه کلی سرباز اونجا آموزش می دیدند. سرباز ها همه جا رو مثه دسته گل کرده بودند و من تازه معنای این حرف مامان رو فهمیدم که می گفت: پسر ها باید برن سربازی که لااقل یه ذره کار یاد بگیرند و ورزیده بشن، چون واقعا زحمت می کشیدند و از یه دختر بهتر تمیز کاری می کردند!(قابل توجه پسران گل که هنوز سربازی نرفتند.)
جالب اینجا بود که ما رو بردن به یه قسمت بزرگ مثل حسینیه که در اونجا از همه ی جای کشور عزیزمون مسافر اومده بودند. از اصفهان، چهار محال، رشت،اردبیل،یزد و... هر کی رو می دیدی یه لهجه و اخلاق خاصی داشت که برای من که خیلی کنجکاوم هیجان انگیز بود.
حالا تصور کنید که تو اون حسینیه فقط یه پریز برق بود و حدود دویست نفر آدم اکثرشون می خواستند موبایل یا دوربینشون رو شارژ کنند. همگی عاجزانه نشسته بودیم تو صف که ناگهان دیدیم یه نفر از ساکش یه رابط در اورد!!! من که ماتم برده بود گفتم:شما معلومه مجهز اومدید هااااااااا! و همه مون شروع کردیم به خندیدن. با این وجود کارمون تقریبا راه افتاد ولی باید مثل مامور بالای سر گوشی و دوربینمون می نشستیم تا نکنه کسی بیاد شیطونی کنه و مال ما رو از پریز  بیرون در بیاره و از مال خودش رو لطف کنه و داخل پریز بزنه. این شد که من ترجیح دادم سکوت رو بشکنم و سعی کنم با اونها آشنا بشم. و این برام واقعا  جالب بود که با عقاید و رسم و رسوم اونها اشنا بشم. تا غذا اوردند از خوشحالی هورا کشیدیم. تا به حال اینقدر از دیدن غذا خوشحال نشده بودم آخه ظهر کنسرو لوبیای سرد غذامون بود ولی اینبار هم از شانس بدم غذا مرغ بود و به من گردن افتاد و تازه بدتر از اون این بود که قاشق نداشتم و مجبور بودم با دست میل کنم... این شد که ترجیح دادم خودم آبرومندانه از سر سفره بلند شم و بی خیال شام بشم.و این رو فهمیدم که آدم باید هر وقت گشنست هر چی دادن بخوره و بگه دستتون هم درد نکنه و تو دلم گفتم ای مامان قربون غذاهات برم من غلط میکنم برگشتم بگم فلان غذا رو دوست ندارم...!
شب که شد من که تو اتوبوس تمام مدت زور زوری خوابیده بودم دیگه خوابم نمی برد. اما تموم رفیق های دلبندم سر سه سوت خر و پفشون رفت هوا. با خودم گفتم خوبه بریم یه نماز شبی بخونیم تا شای خواب به چشمانم تشریف بیاورد. حالا بدتر از اون به مغذ ناقصم این فکر رسید که برانکه بی ریاتر و باحال تر باشه برم بیرون نماز بخونم ولی آخه تو اتاقی که پای اون یکی تو سر اون بنده خدا بود نمی شد هم نماز خوند. وضو که گرفتم رفتم دنبال یه جایی بگردم که خلوت و دنج باشه اما جاتون خالی دو سه تا سگ خوشگل که مثلا نگهبان اونجا بودن دنبالم کردند و اگه جیغ می زدم برادران بسیجی از خواب می پریدند و آبروم می رفت. یاد حرف بابا افتادم که می گفت: اگه از سگ بترسی و فرار کنی دنبالت میکنه. ایستادم و یه سنگ برداشتم و پرت کردم تو سر سگ بدبخت که زوزش دراومد و رفت عقب. حالا تازه من حس شجاعت بهم دست داده بود و با چوب دنبالشون کردم حالا اونها بدو، من بدو...
خلاصه بد صد سال که خواستیم نماز شب بخونیم نشد و گفتم بی خیال بابا اومدی ثواب کنی نزدیک بود غذای سگ ها بشی برو بخواب...
فردا هم قرار بود بریم اروند کنار(یکی دیگه از مناطق جنگی) و ترجیح دادم زودتر بخوابم تا فردا صبح ببینم حکایت این سفر چی میشه

آخر همه ما رو تنها میگذارن و میرن همسفرای من بیاین یه یار همیشگی داشته باشیم یکی مثه اون بالاییه(خدا...)

      

      

       

      

 (شرمنده اینبار نشد کسی رو دعوت کنم به دلیل مسافرت اما میخوام انشاالله وقتی برگشتم از نظراتتون جون دوباره برا نوشتن بگیرم.....یا علی)

|+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 14:29 |