|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
همسفر های واقعی
کلبه ی کوچک دو عاشق(دوست قدیمی)
آتش روح(رفیق با معرفت قدیمی) تخریبچی دوران(مسافر اهل دل) خاطرات جبهه(حمید داودآبادی) شهدا پرواز بی انتها(مسافر دست به قلم) چند قدم تا وصال یار سرای دل خستگان(آقا جواد) آدمها(علی یار) امید هدایت همچنان در دلم زنده است(مسافر دل شکسته) نماز خانه(رضا خادم نماز خانه) دختر تنهای تنها(اصلا هم تنها نیست حداقل تا وقتی که ما ها رو داره. مگه نه؟) شبنم سحر گاهی(راستی که خودش هم مثل شبنم سحر پاک) همفکری(مسافر متفکر...!) لحظه ای با امام زمان(مسافر شاعر) اندکی صبر سحر نزدیک است(نیلوفر ابی...خودش هم گله بچه ها) سلام بر عزیز دل حیدر(مسافر سالم1آخه صدتا صدتا سلام میکنه) نا گفته های تنهایی(بچه ها این مسافر خجالتیه بهش سر بزنین) قلب عاشق من(عرشیا) ای غایب از نظر به خدا میسپارمت(آقا مسلم) طلبه ای طالب یار مسافر سبز(نرگس جان) آقا میثم روح الله قمری آواره مجنون دیوانه(سام عزیز) نوید شهادت(آقا امیر حسین حبیبی گل) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
راهیان نور
قدمت رو چشم همسفر ادامه ی سفر رو هستی یا نه؟
قدمت رو چشم همسفر ادامه ی سفر رو هستی یا نه؟ پس بزن بریم.... آره،ما رسیده بودیم شلمچه و روی همون خاک هایی که یه روزی با خون شهدا شسته شده بود نشستیم. یادمه روبه روی ما سیم خاردار هایی بود که مرز ما و عراق را جدا می کرد و پشت اون سیم خاردارها میدان مین بود. گریه به هیچکدوم از ما امان نمی داد. نمیدونم، هنوز هم نمی دونم چرا فضای اونجا انطوری بود، که بدون اینکه اراده کنی اشکات جاری می شدند. خیلی از ما از شلمچه هیچی به جز یه اسم نشنیده بودیم. سرمون رو زیر انداخته بودیم و زل زده بودیم به خاک و منتظر شنیدن سخنان راوی بودیم. بالاخره لب به سخن گشود و صدای گریه ها آروم شد...(اینها حرفها رو با واکم ضبط کردم و سخنان واقعی راوییه.) چیه...؟! دیدید آخر رسیدیم؟ یادتونه چقدر بین راه بهونه گرفتید؟ گفتید کنسرو سرد که غذا نشد گشنمونه، پس کی می رسیم، الان کجا میریم؟... حالا تموم خستگی هاتون رفع شد؟ ببینم از پل که رد می شدید صدای سلام شهدا را شنیدید؟ حضورشون را حس کردید یا نه؟! اینجا که ما نشستیم کنار مرز ایران و عراق است. سمت راست شما خاک عراق و روبه روی شما مرز مشترک ما با عراق است. حدود شصت، هفتاد هزار جوان ما اینجا شهید شدند. تو این منطقه عملیات های بیت المقدس، بیت المقدس۷، عملیات رمضان، عملیات کربلای۴،کربلای۵ و کربلای ۸ انجام شدند. عملیات کربلای پنج یکی از مهم ترین عملیات هایی است که در این منطقه انجام شد. اون طرف دژ محور اصلی این عملیات بود. یعنی در واقع این عملیات در خاک عراق بود. از اینجا تا بصره چهل کیلومتر فاصله است. هدف عملیات کربلای پنج عبور از موانعی بود که برای دفاع از شهر بصره انجام گرفته بود و در نتیجه رسیدن به شهر بصره بود. چون این شهر برای عراق خیلی مهم بود و اگر تصرف می شد ما می تونستیم عراق را شکست خورده حساب کنیم. استحکاماتی که برای دفاع از بصره به کار برده بود جزءِ قوی ترین و مدرن ترین استحکاماتی بود که بین مرز ما و عراق به کار برده بودند. صدام آنچنان نسبت به امنیت این شهر مطمئن بود که گفته بود:((اگر ایرانی ها بتوانند از موانع شهر بصره عبور کنند من کلید شهر بصره را به آنها می دهم!)) قبل از عملیات کربلای پنج، عملیات کربلای چهار بود که برای این عملیات نقشه های حساب شده ای کشیده شده بود. هدف این عملیات این بود که از رودخانه ی اروند بگذریم و جزایر کوچکی از آنجا رو بگیریم و خودمون رو به بصره برسونیم. اما این عملیات به خاطر کمک های اطلاعی و نظامی آمریکا به صدام لو رفت. چون آمریکا تحرکات ما را با استفاده از ماهواره به عراق انتقال می داد. و در این عملیات شهدای بسیاری دادیم. شرایط بسیار سخت شده بود. فوراً تصمیم گرفته شد که عملیات دیگری از یک ناحیه ی متفاوت اجرا شود. عملیات در تاریخ نوزده ی دی، سال شصت و پنج شروع شد. یک چهار راه به نام چهار راه ((دو ای جی)) بود که قرار بر این بود که لشکر امام حسین در ابتدای عملیات این چهار راه رو بگیره. دو گروه گردان به این چهار راه حمله کرد اما این چهار راه تصرف نشد. تا اینکه یه روز حاج حسین خرازی به فرمانده گردانشان که شهید باقری بود دستور دادند که به علیرضا محمدی ماموریت بدید که چهار راه رو بگیره. علیرضا محمدی قد بلند و هیکل چهارشونه ای داشت خیلی شجاع بود و به خاطر همین شجاعتش بود که حاج حسین خرازی به او شیر لشکر می گفتند. علیرضا شیوه ی عجیب خاصی در جنگیدن داشت. وقتی متوجه دستور حاجی شد خیلی خوشحال شد. کفش هاش رو در آورد و پا به رهنه شد! تنها یه اسلحه و کلاج دستش گرفت و به بچه ها گفت: بچه ها من به کسی نمی گم دنبال من بیاد. حاج حسین به من گفته برو. اینجا هم جایی هست که هر کی بره دیگه برگشت تو کارش نیست. شوری در میان بچه ها بر پا شد. تو تاریکی شب رفت جلو. بچه ها وقتی شجاعت علیرضا را می دیدند روحیه می گرفتند و ادامه می دادند. تا اینکه چهارراه رو گرفتند.حاج حسین با شنیدن خبر گرفتن چهارراه از شدت شادی بیسیم رو گرفت و داد زد علیرضا تو شیر لشکری به مولا... در آخر علیرضا محمدی در عملیات کربلای ده یه تیر در نخاعش خورد و برا همیشه قطع نخاع شد و تا سال هفتاد و نه زنده بودند و بعد از جنگ به این مناطق می آمدند و برای دیگران از خاطرات جنگ می گفتند. تا اینکه پس از اینکه به مکه رفت به دلیل شدت جراحات شهید شدند. حاج حسین خرازی هم یکی از با سابقه ترین فرمانده های لشکر بود. حاج حسین وقتی ناراحت می شد یا غم تو سینش می نشست دو تا کار می کردند: یا قرآن می خوند یا می گفتند برام روزه ی حضرت زهرا بخونین.... روز قبل از شهادتش همین کار رو کرد که مصادف بود با همون کربلای پنج. چون در این عملیات فشار عراقی ها زیاد بود و بچه ها دونه دونه پرپر می شدند. شهید تورجی بعد از اینکه حاج حسین را به اصفهان اوردند بالای جسد این شهید گفتند قبل از شهادت حاجی از من خواست پشت بیسیم براش روزه ی حضرت زهرا را بخونم من شروع کردم به خوندن((وای زهرای من بین دیوار در مانده...)) چند دقیقه که ادامه دادم گفتند دیگه نخون حاجی منقلب شده و داره بی تابی میکنه. و بعد شهید تورجی بالای جسد حاج حسین شروع به خوندن دوباره ی اون شعر کرد. نمی دونم چی شد که با حرف از این خاطره ی حاج حسین بغض درگلوی راوی نشست دیگه توان حرف زدن نداشت و در میان گریه های بچه ها اون هم بغضش رو شکست و شروع به گریه کرد با خنده ی تلخی نگاهی کرد و گفت:((هر چی میخوام وارد این وادی ها نشم نمی شه...! حالا برید یه گوشه به حال خودتون باشید و سر ساعت بیاید تا برگردیم خرمشهر تا فردا)) بلند شدم. ساناز و ملیحه هم پشت سرم بلند شدند. نمی خواستم حرفی بزنم می خواستم برم سیم خاردارهای روبه رومون رو لمس کنم.آخه بابا بهم می گفت بچه ها برانکه از مرز رد بشن مجبور بودن روی سیم خاردار بخوابن تا بقیه از روشون رد بشن. کنار سیم خاردارها زانو زدم آروم شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا و ساناز و ملیحه آروم باهام زمزمه می کردند. باید بر میگشتیم. خاک رو بوسیدیم و با اشکامون خاک تشنه رو آب دادیم و رد پاهامون رو جا گذاشتیم و به سمت اتوبوس رفتیم. قسمت بعد براتون از توی اردوگاه میگم. |+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 14:25
|