|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
همسفر های واقعی
کلبه ی کوچک دو عاشق(دوست قدیمی)
آتش روح(رفیق با معرفت قدیمی) تخریبچی دوران(مسافر اهل دل) خاطرات جبهه(حمید داودآبادی) شهدا پرواز بی انتها(مسافر دست به قلم) چند قدم تا وصال یار سرای دل خستگان(آقا جواد) آدمها(علی یار) امید هدایت همچنان در دلم زنده است(مسافر دل شکسته) نماز خانه(رضا خادم نماز خانه) دختر تنهای تنها(اصلا هم تنها نیست حداقل تا وقتی که ما ها رو داره. مگه نه؟) شبنم سحر گاهی(راستی که خودش هم مثل شبنم سحر پاک) همفکری(مسافر متفکر...!) لحظه ای با امام زمان(مسافر شاعر) اندکی صبر سحر نزدیک است(نیلوفر ابی...خودش هم گله بچه ها) سلام بر عزیز دل حیدر(مسافر سالم1آخه صدتا صدتا سلام میکنه) نا گفته های تنهایی(بچه ها این مسافر خجالتیه بهش سر بزنین) قلب عاشق من(عرشیا) ای غایب از نظر به خدا میسپارمت(آقا مسلم) طلبه ای طالب یار مسافر سبز(نرگس جان) آقا میثم روح الله قمری آواره مجنون دیوانه(سام عزیز) نوید شهادت(آقا امیر حسین حبیبی گل) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
راهیان نور
سلام همسفرم... نمیدونم چرا هنوز یادم رو میکنی.خدا بزرگه...آره... این فقط جمله ی توست و من با وجود پاک کردن خاطراتت هنوز تو رو از یاد نبردم.نمیدونم بازم به این وبلاگ و کلبه ی خاطراتم میای یا نه ولی یه حسی منو به اینجا کشوند که خاطراتم رو در طول این مدت بنویسم.
آذره سالی ۸۷ بعد از تولدم یه شب پدرم سکته ی مغذی شدیدی رو رد کرد.تا پایانِ امتحانات خردادم بابا یا بیمارستان بود یا خونه و حالش خوب نبود.مدتها طی شد.روزهای غم انگیز و پرخاطره ای گذشت.که یادآوریش قلبم رو به خون میکشه.بابا مبتلا به بیماری بود که فقط هشت درصد توی دنیا دارند و از سرطان پیشرفتش سریعتر بود اما کسی به من حقیقت رو نگفته بود.نمیدونم از کدوم یک از خاطرات قشنگم در این ماه های آخر از بابا برات بگم.فقط اشکامن که با گذر هر خاطره به گوشه ی چشمم میشینن و توانایی نوشتن خاطراتم رو ندارم.بابا رو تهران بیمارستان شریعتی بستری کردیم برای پیوند .دو ماه هر هفته با اتوبوس روزهای ملاقات میومدم تهران و برمیگشتم.امید در قلبم جاری بود که روزی برمیگرده و بازم میتونم دستاش رو بگیرم اما روزی از قرنطینه برگشت که دستاش جونی نداشتند که دستامو فشار بدن.آره... روندِ پیوند و درمانِ بابا خوب بود اما چون ریه ی بابا شیمیایی بود از کار افتاد و زیر پیوند دووم نیورد.دو روز فقط قلبش میزد و بی هوش بود که اونم از کار افتاد.الان حدود دو هفتست که از عروج بابا میگذره.بابا رو تو گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردند.حالا فقط من موندمو مامانو برادر کوچیکم که نتونست درست طعم داشتن پدر رو بچشه و لمس کنه.پدر رفت اما هنوز هست.احساسش میکنم.... همسفر...جاده ی زندگی من به سختی کشیده شده...برام دعا کن...وقتی بابا رو به خاک سپردند همه داد میزدند و شیوون میکشیدند تنها کسی که آروم فقط نگاه میکرد من بودم که سر روی شونه ی دوستم گذاشته بودم و به سرنوشت لبخند میزدم و اشک آرام به روی گونه هام میغلطید.در طول این مدت فقط یه جمله رو بهش اعتقاد داشتم و وقتی میگفتمش استوار میشدم...((خدا بزرگه)) آره همسفر خدا بزرگه.در زندگیت استوار باش.منم باید با این کوله بار خستگی هام زندگی رو بگذرونم.برای پدرم نماز بخون و وقتی دعا میکنی یادش کن.تنها مردِ بزرگ و سایه بونِ از دست رفتم رو یاد کن و براش دعا بخون و خوشحالش کن. وقتی بابا بیمار بود شعری رو براش گفتم که هر بار براش میخوندم لبخند میزد و راضی بود و افتخار میکرد. تو همایش بزرگ شعرای اصفهان این شعر رو خوندم و رتبه اوردم اما اینا اونقدری که بابا لبخند میزد برام آرامشبخش نبود. حالا اون شعرو مینویسم که برای پدرت و همه ی پدرهای دنیا بخونی تا اونها هم بخندن. به یاد آرزوهای تباه شده ی دختری دلشکسته اما امیدوار... باز هم رقصِ قلم بر کاغذم آغاز شد بغض سردی در گلو جوشید و چون آواز شد در میانِ هق هقِ دیوانه واره گریه ها نامِ زیبای پدر با غصه ام دمساز شد با نگاهم بسترش را بوسه باران میکنم اشک های چشم را تقدیمِ گلدان میکنم گرچه گلدان میشود سیراب از بارانِ اشک من عطش از چشمه ی نامِ تو درمان میکنم نامِ زیبا و قشنگ و سایه ی مهرت پدر کاش باشد در سلامت سالها بالای سر گرچه بیماری ولی جز تو ندارم تکیه گاه عشق در گرمای آغوشِ تو میگیرد ثمر رنگ از رخسارِ تو گرچه پرید، ای مهربان باز هم تمثیلِ مهتابِ شبی در آسمان قلبِ تارم آسمان و روی تو چون ماهتاب تا ابد ماهِ دلم در آسمانِ من بمان خاطراتِ کودکی بر صفحه ی ذهنم نشست نقش بر آئینه بست آن یادها، دل را شکست چشمهایم در نگاهت غرقِ باران شد ولی پلک را از شرمِ بارش در نگاهِ تو نبست ای پدر روحم به گل خندت گلستان میشود گر نخندی بر رخم دنیا زمستان می شود پس بخند ای گل که دشتِ گونه های خیسِ من در میانِ خنده ات همرنگِ بستان میشود سرنوشتِ من و تو ای همسفر،خیلی وقته از هم جداست و جدا خواهد ماند چون درستش همینه. اگر اومدم و برات نوشتم برای این نبود که بخوام سرنوشت رو تغییر بدم چون به تقدیرم قانع و راضیم.اومدم و نوشتم که بهت ثابت کنم اعتقاد دارم خدا بزرگه اونقدر که به خواستی اون تا اینجا هم راضیم. میخواستم بهت یاداوری کنم خدا رو از یاد نبری و در بزرگیش تردید نکنی و به سرنوشت و خواست اون راضی باشی. و به عشقی خدا شعر بگی و قدرِ پدرت رو تا زمانی که سایش بالای سرته بدونی و بی دریغ بهش محبت و عشق ورزی.خوشبخت و شاد باشی و زندگی به کامت.... خدانگهدارت
|+| نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 1:37
|